تبليغاتX
طایفه طوفان


طایفه طوفان

shahde-shahadat.blogfa.com

شب قدر است طی شد نامه هجر

      شهادت پدر تمام شیعیان

 امام عارفان آقا امیر المومنین علی علیه السلام برعاشقان آن حضرت  

     تسلیت باد

نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

لينك مطلب

سلام فرا رسیدن میلاد کریم اهلبیت

                            امام حسن مجتبی(ع)

                                                      بر شما مبارک

نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه سیزدهم شهریور 1388

لينك مطلب

عید نوروز مبارکباد

ســـــــــــــــــــال اصلاح الگوی مـــــــــــصرفـــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه دوم فروردین 1388

لينك مطلب

سر به وبلاگ میزنم لطف کنید نظرات خودتون را بنویسید تا استفاده کنیم

                                                                                      متشکرم

نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

لينك مطلب

دوربین مستقیم از کربلای معلی

التماس دعا

کربلا

نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و دوم دی 1386

لينك مطلب

 

نخونی ضررمیکنی

یه روزی روزگاری، دوتا بچه بسیجی

نمی دونم کجا بود، توفکه یا تو عیجی

تو فاو یا شلمچه،  تو کرخه یا موسیان

مهران یا دهلران ، تو تنگه حاجیان

تو اون گلوله بارون کنار هم نشستند

دست توی دست هم  با هم جناق شکستند

با هم قرار گذاشتند قدر هم رو بدونن

برای دین بمیرن، برای دین بمونن

با هم قرار گذاشتن  که توی زندگیشون

با هم باشن ولیکن اگر یه روز یکیشون

پرید و از قفس رفت، اون یکی کم نیاره

به پای این قرارداد زندگیشو بذاره

سالها گذشت و اما ، بسیجی های باهوش

نمی ذاشتن که اون عهد هرگز بشه فراموش

یه روز یکی از اون دو ، یه مهر به اون یکی داد

اون یکی با زرنگی مهر و گرفتو گفت:« یاد»

روز دیگه اون یکی رفتو شقایقی چید

برد و داد به رفیقش صورت اونو بوسید

گل رو گرفت وگفتش بسیجی دست مریزاد

قربون دستت داداش گل رو گرفت وگفت:« یاد»

عکس های یادگاری ، جورابهای مردونه

سربند های رنگارنگ، انگشتری و شونه

این می داد به اون یکی، اون یکی به این می داد

ولی هر کی میگرفت ، می خندید و می گفت یاد

هی روزها وهفته ها از پی هم می گذشت

تا که یه روز صدایی اینجور پیچید توی دشت

یکی نعره می کشید:«عراقی ها اومدن»

ماسکا تونو بذارین که شیمیایی زدن

از اون دوتا یکیشون در صندوقو گشود

ماسک خودش بود ولی ماسک رفیقش نبود

دستشو برد تو صندق، ماسک گازشو برداشت

پرید روی صورت دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمش دست اونو گرفتش

هل داد به سمت خودش نعره کشید وگفتش:

«چرا می خوای ماسکتو رو صورتم بذاری

بذار که من بپرم تو دوتا دخترداری»

ولی اون اینجوری گفت:«تو رو به جان امام

حرف منو قبول کن نگو ماسکو نمی خوام»

زد زیر گریه و گفت اسم امام نبر

ماسکو رو صورت بذار آبرو ما رو بخر

زد زیر گوشش و گفت کشکی قسم نخوردم

بچه چرا حالیت نیست اسم امام رو بردم

اون یکی با گریه گفت: فقط برای امام!

ولی بدون بعد تو زندگی رو نمی خوام

ماسکو رفیقش گرفت ، گاز تو سنگر اومد

وقتی می خواست بپره رفیقشو بغل زد

لحظه های آخرین وقتی می رفتش از هوش

خندید و گفت :برادر«یادم تو رو فراموش»

آهای آهای برادر گوش بده با تو هستم

یادت می یاد یه روزی باهات جناق شکستم

تویی که روزمرگیت توی خونه نشونده

تویی که بعد چند سال هیچی یادت نمونده

عکسهای یادگاری ، جورابهای مردونه

سربند های رنگارنگ، انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم روی زمین میندازی

میگی همه اش دروغ بود یاد نمیگی ، می بازی

 

<<بر گرفته از دفتر آبی مجموعه اشعار برادر بسیجی مرحوم ابوالفضل سپهر>>

نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

لينك مطلب

 

نخونی ضرر می کنی

بابام شده نردبون ؟

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

عاشقي‌ يعني‌ اينكه
چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
هزار تا مشتري‌ داشت
چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه

يه‌ شب‌ كنار سنگر
زير سقف‌ آسمون
مياي‌ پيش‌ رفيقت
تو اون‌ گلوله‌ بارون

با اينكه‌ زخمي‌ شده
برات‌ خالي‌ مي‌بنده
ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست
درد ميكشه‌ مي‌خنده

چفيه‌ رو ور ميداري
زخم‌ اونو مي‌بندي
با چشماي‌ پر از اشك
تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي

انگاري‌ كه‌ ميدوني
ديگه‌ داره‌ مي‌پّره
دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين
داره‌ اونو مي‌بره

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش
با سوز و آه‌ و با شرم
بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

ميزني‌ زير گريه
اونم‌ تو آغوشته
تو حلقه‌ دستاته
سرش‌ روي‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق
يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي‌ تنش‌ ميكاره

يهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ مي‌ گيره
برادر صيغه‌ايت
توبغلت‌ ميميره

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم


هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقيت
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بري‌ بگي‌ كه‌ بچه
يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين
پاهاش‌ گلوله‌ خورده
افتاده‌ بيمارستان
زخمي‌ شده‌، نمرده

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات
قلبتو مي‌سوزونه
يتيمي‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ ميخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحويل‌ سال
رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي
همه‌ چشارو بستم
دستهاتوي‌ دست‌ هم
دورسفره‌ نشستيم

مقلب‌ القوب‌ رو
با همديگر مي‌خونديم
زوركي‌ نقل‌ ونبات
تو كام‌ هم‌ چپونديم

همديگر و بوسيديم
قربون‌ هم‌ ميرفتيم
بعدش‌ برا همديگر
جشن‌ پتو گرفتيم

علي‌ بود و عقيلي
من‌ بودم‌ و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضي‌ مونده
همونكه‌ گازخردل
صورتشو سوزونده

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتيم
هميشه‌ با هم‌ باشيم
نداشتيما، نداشتيم

بياين‌ برا مرتضي
كه‌ شيميايي‌ شده
جشن‌ پتو بگيريم
خيلي‌ هوايي‌ شده

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده
خيلي‌ خيلي‌ آرومه
به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون
كار منم تمومه

مرتضي‌ منم‌ ببر
يا نرو، پيشم‌ بمون
ميزنه‌ تو صورتش
داد ميزنم‌ مامان‌ جون


مامان‌ مياد ودست
بابا جون‌ و ميگيره
بابام‌ با اين‌ خاطرات
روزي‌ يه‌ بار ميميره

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه
قلب‌ اونو سوزونده
مصلحت‌ بعضي‌ها
پشت‌ اونو شكونده

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون داديم و اون ها
 عين زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنيمت خورا
 بپا بابا ، يواش تر

 ای كه به اين انقلاب
 چسبيدی عين كنه
 خط و نشون می كشی
 النگوهات نشكنه

 فكرنكنی علی رو
 ماها تنها می ذاريم
 مااهل كوفه نيستيم
 دخلتونو مياريم...

نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

لينك مطلب

کجایند مردان بی ادعا ******************کجا رفت آن ارزش سوز و گداز

در ناله هایی شبانه رزمنده ها در جبهه صدایی الهی العفو می آمد و الان من و تو جوان زبانمان که به

الهی العفو که نمی چرخه بلکه به هر طهمت می چرخه و گوش مون به جایی اینکه صدایی قر آن

بشنوه   >>>>>کوچه هایی بی شهید*****شهر عشق چه بی وفا شد

                       گوش ما جایی نیایش *****آشنا به هر صدا شد

پس به خود بیندشیم

هشت سال دفاع

نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

    

نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه ششم فروردین 1386

لينك مطلب

حسن غريب عالمينه **************حسن غريب تر از حسينه

بقيع

نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by shahde-shahadat.blogfa.com

Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM